تبليغاتX
پرياي كوچك غمگين

پرياي كوچك غمگين

تو این روزها هیچکس تلاطم روح منو نمی تونه درک کنه

هیجکس جز تو خدا جونم...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت13:58توسط پريا | |

اگر چه روحم رودی باشد،چشمه ای،قطره ای اگر باشم،کمتر از آن:"هیچ"!چه بخواهم و چه نخواهم،گرفتار آبی بیکران توام...

نهنگ اگر نباشم،"ماهی سیاه کوچولو"یی،هزار بار در مسیر دریا تا ساحل اگر سرگیجه بگیرم،باز در کف امواجت اسیرم و این اسارت خوش را با نفسباران صبح،هزار بار خاشعانه شاکرم ای دوست!

دلم برایت تنگ است،دل من همیشه برای تو تنگ است و تو هیچگاه،حتی برای لحظه ای،هرگز!شکوه و شکایت و اوقات تلخی ام را جدی نگیر!

باور مکن که فراموشت کرده باشم،تو آنقدر در یادی که از خاطر نمی روی،تو خود خاطری و هرگز خاطره نمی شوی...

تو را از خود گوش می کنم یارا!چه دلنواز می سرایی!

آه ای تمام طلعت من!طلوع کن در این قلب متغیر هر دم!تاریکیهایم را نقطه به نقطه روشن کن...

و مرا ،"صبر"،تنها صبر عطا کن در این لهظه های دشوار امتحان...

                                                                                        ساعت ۵:۱۰ عصر دوشنبه ۲۷/۲/۸۹

                                                                                                                                   تهران

                                                                                          (بعد از ۲ ماه ننوشتن!...)

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت19:33توسط پريا | |

امید که این بهار نوید آزادی،امنیت،انصاف،آزادگی،انسانیت،اخلاص و آبادی دلهاو دیدگان باشد.قلبتان رازدار،آشنای ایمان و عشق و دعا و ایثار،مامن پروانه های بیقرار،جاودانه مهربان باد

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت11:24توسط پريا | |

اگر چه که از خاطره های زمستان پرم،باز دق الباب بهار را فروتنانه انتظار می کشم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت21:3توسط پريا | |

«بهارنامه»

 

بهار، کفش‌هایش را درآورده و پابرهنه به‌سویم می‌دود. انگار می‌دود!

و من با دلی غرق رویای شکوفه‌هایش، می‌روم تا با داغ‌های سرخ بر قلبم، کنار سین‌های

سیب و سماغ و سنجد، «یا مقلّب‌القلوبم بخوانم...

قاصدک‌های دعا را به آسمان می‌فرستم بی‌آن‌که دعا کنم، اما در انتظار اجابت دعاهای نخوانده‌ام می‌مانم!...

انگار امسال، سال واژه‌های بالغ است و شعرها همه آزادند؛ ترانه‌هارهاو دشت‌ها متصل به آسمان...

انگار امسال، این رحم سنگین، دیگر می‌خواهد بار بگذارد...

هنگام تولّد است...

 

 

28 اسفند یکهزار و سیصد و هشتاد و ششspring.jpg Flowers image by diskodiva101

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت11:13توسط پريا | |

 

«هفت‌هین!»

 

در انتظار دمیدن هفتمین صبح از یکهزار و سیصد و هشتاد و هفتمین بهار خورشیدی، می‌خواهم ناب‌ترین هفت‌‌هین عشق را روی ترمه‌ی گسترده‌ی قلبم بچینم:

«حضور اهورا

هوای رهایی

هلول دلیری

هجوم ترنم

حلاوت باران

حرارت آفتاب

و هوشی رونده و نیکو»

آگاهی، آزادی، شجاعت، شادی، رویش، آرامش و هوش.

پرنده‌ای در پهنای بی‌کران آسمان پرّان، رها از هر ترس و قضاوت

بنده‌ای زنده از زندگی سرشار

شجاع در آفرینش و در جست‌وجوی حقیقت

شاد و سرخوش، با خود و با زندگی

بارنده و رویان، رویاننده‌ی خویشتن

تابنده و تابان و مهربان

باهوش در هر لحظه برای درک نشانه‌ها و یافتن راه‌ها...

 

ساعت 2 بامداد 7 فروردین‌ماه 1387

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت11:11توسط پريا | |

 

روزهاي آخر اسفند را مثل نفس‌هاي قناريان ترسان از تفنگ‌هاي شكارچيان مي‌شمرم، دراضطرابم تا بدانم تير شكارچي به هدف مي‌خورد يا قناري به آشيانه مي‌رسد!...

                                                                                                 اسفند ۸۴!!!!!!

 


+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت10:49توسط پريا | |

 

«ایمان به بهار»

 

یه‌دنیا، حرف ناگفته دارم من

ولی، این‌جا کسی گوشش با من نیست

کسی، به فکر قلب پونه‌ها نیست

کسی این‌جا دلش با عاشقا نیست

کسی این‌جا ز تنهاییت نمی‌پرسه

نگاهش رو به عمق درد چشمونت نمی‌دوزه

ز خیسی شبای گونه‌ها هرگز، کسی چیزی نمی‌پرسه

صدای هق‌هق دلتنگیا تو باد، نمی‌خوونه به گوش مهربونی، نازنینی

 

یه‌عالم خسته و غمگین و تنهام

توی چشمام یه‌عالم سرخی اشک، توی قلبم یه بغض ناتمومه

ولی با این‌همه دلتنگی و آه

هنوز ناز قدم‌های بهارو من به جون و دل خریدارم

 

بهار، فصل ترنم‌ها و جوشش‌هاست

بهار، اشکارو می‌فهمه، ولی می‌خواد بخندونه، بکوبه و برقصونه

بهار میاد با بارونش، غبار غم بشوره از نگاه من

به سرپنجه‌‌ی خورشیدش، بشه مرهم به روی زخم‌های باز من

با اون قوسِ قشنگِ هفت‌رنگ ناز

یه دنیا رنگ سبز عشق بیاره تو چشای من

 

بهار میاد، می‌دونم من

بهار میاد به‌ دست و چشم و قلب من

 بهار میاد به دشت شعر و رویایم

بهار میاد، می‌دونم من....

 

در آستانه‌ی بهار هزار و سیصد و هشتاد و سه

                                                         (اما هنوز بهار واسم حرمت داره و آیین انتظارشو هنوز و

                                                            هر سال به جا میارم)


+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت10:38توسط پريا | |

«بهار با من نیست...»

 

تمام معنی‌ام،

تمام بودنم، حضوری است لرزان

لبریزم از درد

نفس‌هایم تهی و اشک‌هایم حتّی،

بر شاخساران چشم، یخ ‌بسته

غریبانه، پی‌درپی،

از زمستان به زمستان می‌رسم!

بهار برای همیشه، رفته از یاد و دیارم آیا؟!

همیشه های های کوچش را آیا، باور کنم؟!

مگر نه این‌که هر هجرتی را رجعتی است در پی؟

پس،

کجاست بوی بهار؟!

باور نمی‌کنم آمده باشد و نشنیده باشم بویش را

اگر آمده بود، بویش گم نمی‌شد میان غبار سرد زمستان

بوی بهار، اگر که این‌جا بود، این‌همه دل‌های یخ‌بسته چرا بود؟

بوی بهار، اگر که این‌جا بود، این‌همه بغض‌های تکیده چرا بود؟

بوی بهار این‌جا نیست

بهار با من نیست

بهار با اضطراب تمام لحظه‌های بی‌کسی‌ام نیست

بهار با من نیست، بهار با من نیست...

                                                         (از روزگاران قدیم...اما بگویم روزگار همان روزگار است؟!...)تصوير اصلي را ببينيد


+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت10:31توسط پريا | |

و امروز  اگر چه که هنوز به خود و به آرمانم به رویایم وفادار مانده ام  عشق را جز از وجود خویش طلب نمی کنم  وبه تمام حقیقت زندگی عاشقم!

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت10:11توسط پريا | |

 

«همه آزادی عشق»

 

باز تو را می‌خوانم

باز تو هنوزترین بهانه‌ای برای انتظار

باز باید از تو گفت

هم ز تو باید شکفت

باز از نرمی باران زلال

باز از سرخی هر آلاله

باز از عطر همه شب‌بوها

از تو می‌پرسم و باز

«باز تو را می‌جویم»

باز هم منتظرم

باز هم با تپش پنجره‌ها، قلب سودازده‌ام همراه است،

باز هم شب عریان،

باز هم شب سرشار،

«چشم‌به‌راه مهمان»

تویی مهمان شبم...

محرم عریانی چشم و دل و پیکرمن

آشنای تپش سرخ همه رگ‌هایم

«روشن شب‌هایم»

محرم سادگی‌ام، شور  آزادگی‌ام

عاشق عشق و همه شوق دیوانگی‌ام

«تویی آن ناب‌ترین قصیده‌ی واقعی زندگی‌ام»

و تو آن بکرترین عادت شوریدگی‌ام

من تو را می‌خوانم

از تو می‌گویم و باز 

عطر تو را می‌جویم

تویی آن عشق رها

«همه آزادی عشق»

همه‌ی امنیت پروازم

همه‌ی حیثیت آوازم...

 

پنج‌شنبه، دهم شماره 1383

(تصمیم درست صادقانه...

می‌خواهم با خود وفادار بمانم)

 

و شاید خیری نهفته است در هر شر و در هر رنج...


+نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت10:6توسط پريا | |

 

«یه بغض خیس منتظر»

 

کی اشکامو پاک کنه، وقتی تو نیستی نازنین؟!

کی برام از عشق بخوونه، وقتی نباشی نازنین؟!

یه عمره که اشکای من، رو گونه‌ها سر می‌خورن

یه عمره مرهم ندارن، یه عمره که بی‌صدااَن

یه عمر واسه اومدنت، هِی به خودم امید دادم

همش صبوری کردم و فردا رو به دل نوید دادم

یه عمره فردا نشده! یه عمره صبحو ندیدم...

 

کی می‌دونه این دل من چه‌قد تنها و غمگینه

تو این شبای بی‌چراغ، از ته دل داد می‌زنه

تو می‌دونی تو، نازنین

«تو می‌دونی به‌جز همه!»

تو نازنین مهربونی، همدلی و همزبونی

تو غم دل رو می‌دونی

بیا و هی دوری نکن

«مرگ گلای شمعدونی»!

اگر تو رو نبینم و از این دیار سفر کنم

تا به‌ ابد بارون میاد، رو سنگ سرخ مزارم...

بیا دلم منتظره

انقده آزارش نده

بذار یه بار ببینمت تا یاد لبخند بکنم

بذار که این اندوهو با دستای تو بیرون کنم

«بیا که باورم نشه، تو تنها یه رویا بودی»

«بیا، حقیقت زلال»

بیا به جان قاصدک،

به جان هرچی شاپرک،

تو رو به جان داوودی...

 

شنبه‌شب 21/9/83

+نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت10:4توسط پريا | |

 

«یه غزل، مونده به دیدار...»

 

نیامدی ای یار...

نیامدی اما،

«با توام تا خود صبح دیدار»

با توام هر لحظه،

پلک‌هایم قهرند،

هر دو چشمم بیدار

بغضم از غم سنگین

«قلب سرخم، بیمار...»

من و شوریدگی هر نفس نیلوفر،

مانده به مرداب غریبی تنها!

من و خویشاوندی با سرسودازده‌ی شاپره‌ها

منِ پروانه‌ی سودایی عاشق، یارا

منِ پروانه‌ی بیدار به بالین تو، شمع!

منِ پروانه از عشق، پریشان، شیدا...

من، تو را می‌جویم

تا مجویم عطرت

می‌بویم گل به گل، پنجره را...

با تو من می‌مانم

با تو تا، همیشه‌های ماندن...

با تو تا، شعر پریدن خواندن

با تو تا رویش هرچه رویا

«با تو تا، همیشه‌ی این دنبا»

آشنایی می‌گفت:

«یه غزل، مونده به دیدار...»

من غزل را گفتم،

تو اما شوق دیدار بیار...

نازنین فاصله‌ها را بردار

سینه‌ام منتظر است

شادی و نور بیار

عشق را معنا کن، جامه‌ای نو پوشان

سوی این قلب ماتمزده ی منتظر خیس صبور

یک سبد شکوفه‌ی عشق بیار...

 

شنبه 14/9/83

+نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت10:1توسط پريا | |

 

«مرثیه‌ای برای عشق، مرثیه‌ای برای من!»

 

قلب زردم دیگر از شر رعشق جدا

در دل من دیگر نقشی از عشق نباشد پیدا!

آتشی بود اگر در قلبم،

«همه خاکستر شد»...

سرد و خاموش، غریب و تنها!

 

زان همه بیداری چشمان زلال فرهاد

روی این خاک پر از بی‌عشقی

روی این خاک پر از غربت باران جانا،

ناله‌ای هیچ نماند، اثری نیست به‌جا!..

این زمین مدرسه و آدم‌ها، همه شاگرد حساب

این زمین مدفن مجنون‌ها و دل هرچه لیلی

سوخته، زار و کباب

روی این خاک غریب

لیلی عاشق بی‌پروا را مأمنی نیست دگر

نیست دیگر نقشی، از مجنون بیدل پیدا...

دیگر از عشق به‌جز دوری غمناک خیالی تنها

«گمشده در دل باد»

نیست هیچ نقش و نشانی برجا...

غربت عشق دگر نیست، فسون، «افسانه»!

روشن است و پیدا

عشق را محرمی نیست دگر،

مأوایی

تا بروید،

تا بباراند و از بارش خود مست شود!

عشق خشکید و تکید

آینه غرق خاکستر شد...


+نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت9:58توسط پريا | |

 

«با غریبه‌ی بی‌رحم...»

 

اشتیاق جستنت، انتظار دیدنت غریبه، چه حکایت غریبی بود!...

چه غریبانه گذشت، لحظه‌هایم بی گذشتن از متن تصویرت... چه هجرانی کشیدم مهجور از رخسارت.

چه‌قدر تنها ماندم بی تو و نیامدی!

هزار شب، شب غزل گشت و هزار غزل، قصّه‌ی انتظار...

شب‌های گونه‌هایم چه بارانی گشت؛ سحرگاه چشمانم چه پرالتهاب...

هزار بار برایت ترانه خواندم، هزار ترانه به‌یادت شنیدم، هزار بار به یادت خندیدم و باز هزار بار از نبودنت شکستم...

هزار بار به صبح دیدارت امید بستم و هزار بار ناامیدانه به شب رسیدم، به شب رسیدم و شب ماند و ماندگار شد...

آه، چه بیرحمانه رهایم کردی در شب...

چگونه باور کنم که تو ــ تویی که من در انتظارش بودم ــ این من عاشقِ بلورین‌دل صادق را این‌چنین درحسرت  چشمانت، تنها گذاشتی!...

ندیدی که چگونه بیمار چشم توام؟ در غربت عمق نگاهت چگونه نشسته‌ام؟!...

چه روزها گذشت و از چشمه‌ی چشمانم عبور نکردی، از آسمان شب‌هایم... که چه شب‌ها چشم به آسمان دوختم تا تو را هدیه‌ام کند...

آسمان هم اما، چون تو سر ناسازگاری گذاشت و انتظارم را برای تو هرچه بیش‌تر دید، بیش‌تر، تو را از من دریغ کرد، تو را سهم خود از آسمان می‌دیدم و آسمان آبی این سهم را نداد و به خاکستر زمین اشاره کرد...

نفس به نفس بغض گشتم و گریستم، باران شدم و باریدم، خیالِ عشق شدم و تو نیامدی...

نیامدی و انتظار سرخم را از یاد بردم...

دیگر خسته‌ام از این انتظار، غریبه‌ی بی‌مهر؛ دیگر هیچ از آن انتظار در یاد ندارم؛ «دیگر با انتظار غریبم، غریبه»

مغلوب این انتظار گشتم، تسلیم، در پایان مبارزه‌ای سبز...

حالا دیگر زردم و پیر، در این غم نیز اما تنها به اشک نشسته‌ام،

چه بیرحمی غریبه! حتی به تسلّایم نیامدی...

 

پنج‌شنبه، 28 آبان‌ماه 1383

 

 


 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت9:57توسط پريا | |

 

«نیاز...»

 

الهی، مگر نیستی پیش من؟

«مگر دست تو نیست روی سرم»؟

مگر قلب من آشیان تو نیست؟

مگر نیستی در سرای دلم؟

مگر در صدای نفس‌های من

«مگر نیستی تو در شارگم»؟...

 

چرا اینچنین پس خراب غمم

چرا اینچنین بیقرار شبم

چرا اینچنین زار و غمگین، نزار

چرا خسته و در تب و ماتمم؟!...

 

الهی، دو گوش و دل و دیده‌ام

همه را به دامان تو می‌نهم...

تو با رحمت خداوندی‌ات

تو با جود و بخشش، تو با مرحمت،

تمام غبار دلم را بگیر

به چشمان من قوت و نور بخش

دو گوش مرا شور سمعی بده

دو دست مرا رقص سکری ببخش...

«چنان چون به باران دل‌گندمان

چنان چون به شبنم‌تن نرگسان»

الهی مرا مست شکرت بساز

ز من چاکری، بنده‌ای نو بساز

«از این مدّعی، عاشقی تو بساز»...

که تا هر نفس به آهنگ تو

بکوبم، برقصم به شادی و ساز...

 

24 آبان‌ماه 1383

روز عید فطر ـ بعد از یک‌دریا اشک...


+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت9:41توسط پريا | |

 

«نیاز...»

 

الهی، مگر نیستی پیش من؟

«مگر دست تو نیست روی سرم»؟

مگر قلب من آشیان تو نیست؟

مگر نیستی در سرای دلم؟

مگر در صدای نفس‌های من

«مگر نیستی تو در شارگم»؟...

 

چرا اینچنین پس خراب غمم

چرا اینچنین بیقرار شبم

چرا اینچنین زار و غمگین، نزار

چرا خسته و در تب و ماتمم؟!...

 

الهی، دو گوش و دل و دیده‌ام

همه را به دامان تو می‌نهم...

تو با رحمت خداوندی‌ات

تو با جود و بخشش، تو با مرحمت،

تمام غبار دلم را بگیر

به چشمان من قوت و نور بخش

دو گوش مرا شور سمعی بده

دو دست مرا رقص سکری ببخش...

«چنان چون به باران دل‌گندمان

چنان چون به شبنم‌تن نرگسان»

الهی مرا مست شکرت بساز

ز من چاکری، بنده‌ای نو بساز

«از این مدّعی، عاشقی تو بساز»...

که تا هر نفس به آهنگ تو

بکوبم، برقصم به شادی و ساز...

 

24 آبان‌ماه 1383

روز عید فطر ـ بعد از یک‌دریا اشک...


+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت9:41توسط پريا | |

 

«ای همه معنای شادی...»

 

ای همه اندیشه‌های دلنواز

ای که چشمان من از نور تو باز

آه آتش در دلم انداختی

هستی و جانم در آن بگداختی

از برای توست، سرکش شعله‌هام

هم از آنِ تو بود، آلاله‌هام

این‌همه آلاله‌های داغدل

داغدل از بودن و نبودنت!...

که تویی نزدیک‌تر از موی سرخ گردنم

این منم که مهربان مغموم غافل‌ بودنم

این تویی پنهان ز پیدا بودن و

من ولی در جست‌وجوی دیدنم

با منی، تو، لیک، اما نازنین

«با تو بودن را بیاموزان به من»

تا بدانم هر نفس این‌جایی و

لیک آمیختی با جان و تن

نازنین، آباد کن ویرانه‌هام

تا بسوزد در تب تو، هر نفس، این گونه‌هام...

 

از میان آتشت نایم برون

تا بسوزد قلب و روح و اندرون

آن‌قدر گریم در این سوز و گداز

آن‌قدر من آب گردم در نیاز

تا که باغی نرگس شیرین‌مست

گل برویاند، درونِ....

«قلب من»

 

 

سه‌شنبه شب 28/7/83

(چهاردهم رمضان )

 


+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت9:37توسط پريا | |

«سخنی با آینه»

 

من، از تبار بغض‌های شکسته در آیینه‌ام...

من، اشک‌هایم را آن‌قدر با آینه می‌گویم، تا آینه با تمام صیقلش، شکوفه‌های شفاف شوق و شور و شادی را هدیه‌ام کند!...

من و آینه با هم رفیقیم؛ آینه دروغ‌گفتن نمی‌داند، چشمان من به او راست می‌گویند

آن‌قدر در او نگاه می‌کنم تا از طعم نگاهم لبریز شود و من از عطر حضورش سرشار...

آینه را به آیه‌های زلالش قسم می‌دهم که بر بالین این شب بی‌رونقم، تا صبح دولت، بیدار بماند...

به او می‌گویم، از او می‌خواهم بر ویرانه‌ی لحظه‌هایم تا مرمّت خوشه‌های طلایی گندم‌زاران رقصان، تاب بیاورد، بماند...

به پای نورانیت‌اش دخیل می‌بندم، تا بر بی‌تابی‌هایم صبوری کند و مرا توانی دهد تا بر صبرش صبرکنم!...

آه ای آیینه‌ی صبور، دمیدنِ صبح دولت، رقص گندم‌زار را مرمّت، بیتابی‌هایم را طاقت...

همه و همه در گرو یک نگاه توست...

باور نمی‌کنم که چشم از رُخم بگردانی...

 

بامداد روز پنج‌شنبه دوازدهم شهریورماه 1383

بعد از یک دریا اشک بی‌اختیار...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت9:35توسط پريا | |

«از معصومیت یک عشق...»

 

من، کوچه‌های نادانسته‌ی عشق را، دانسته رفتم تا... دیوار،

در پس دیوار اما نه گوشی بود و نه هوشی!

دیوار را خواهم شکست آیا

یا برای شنیدن ضرب قلبم گوشی در راه است؟


                                                                  خرداد ۸۳

+نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت12:41توسط پريا | |

«انتظار...»

 

یه نگاه پر ترانه،

پر از عشق و پر از پیوند

پر از شور و پر از آهنگ

یه‌دنیا فرصت لبخند

پر از مرهم به‌روی زخم‌های باز و پردرد شقایق‌ها

«اهورایی»

«مسیحایی»

نفس‌هایش پر از عطر اقاقی‌ها

دلش آیینه‌ی صافی

پر از ایثار مهری پاک

قدم‌هایش پر از ایمان

به‌صوتی از سوی افلاک...

 

کنون، امّا

شبم خالی ز دستانش

دلم بیمار چشمانش

نگاهم شاهد عشقم

و عشقم شعر چشمانم

بیا لالایی رنگین

تنم را عشقباران کن

بیا ای روشن شب‌هام

شبم را نورباران کن

خیالم را،

همه هستی و هستم را، چراغان کن...

 

جمعه 22/3/83 

 


+نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت12:39توسط پريا | |

 

«در انتظار شبی روشن»

 

در این هوای غربت تو

عاشقانه انتظارت را می‌کشم، ای دوست

«ای ناب‌ترین بهانه‌ی انتظار»

در این زمهریر زرد، صبر می‌کنم تو را صبورانه

«زیباترین دلیل صبورانه زیستن»

منتظرم، «عاشقانه»

آرام و صبور، آشفته اما، بی‌قرار

تهی تار لحظه‌هایم، تمام روزهای تنهایی‌ام، نگر که چگونه سرد، سنگین، سرگردان، سر می‌شوند بی تو!

 در غیبتت، نگر که چه‌سان عاشقم!

«بگذار تا پیدایت کنم، نازنین‌ترینم»

بیا و سرمست کن مرا به‌حضورت

من گرمای وجودت را انتظار می‌کشم برای لمس طعم بی‌قراری‌ام

من، از شبانه‌های ویرانی، بسیار گذشتم بی تو

«بیا آباد کن مرا»

بیا روشن کن شب‌هایم را مجاور حضورت

بیا تا شب دوباره ترانه‌خوانی از سر گیرد

بیا و بر گنگی شب‌هایم، سرود سرخ عشق باش

سرود بکر عاشقی

بیا تا بشنوم عطر ناز تنت را

بیا تا ببویم شانه‌های مردانه‌ات

بیا بخوان

بیا بخند تا لبانم دوباره خاطره‌ی لبخند را یاد آرند

تا بخوانند شعر لبخند را به گوش هم و قهر شوند با هم

بیا، آشنای لحظه‌هایم

«مخواه بر من، غربتی چنین دور را از آشناترینم»

بیا، برایم سوغات بیاور از عشق

بیا، ترانه ی لبخند، بخوانیم به هم به‌شادی عشق

بیا، در زلال خیس باران بگرییم به شکرانه‌ی ارمغان عشق

بیا که هرچه بند دلدادگی است، به پیکرم،

به روح زنانه‌ام،

ز هم بگسلد

«بیا تا بمیرم عاشقانه از عشق برایت»!

من، زیباترین حماسه‌ی تنهایی را، هر لحظه می‌خوانم

تا آن‌روز که با آمدنت حماسه‌ای زیباتر، عظیم‌تر، سروده شود.

 

 بهارهزار و سیصد و هشتاد و دو


+نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت12:35توسط پريا | |

 

«نیمه‌ی پنهان»

 

همیشه دوست داشتم با مردی همراه شوم که خود را با تمام آن‌چه هستم به او بنمایانم. با تمام ضعف‌ها و قوت‌هایم.

با تمام آن‌چه دوست دارم و دوست ندارم. با تمام رویاهای معصومانه‌ام. با تمام معصومیت عاشقانه‌ام، دوست داشتم که عاشق این «معصومیت عاشقانه» شود؛ که آن را به‌عنوان زیباترین حقیقت وجودم، با تمام وجود، محترمانه، عاشقانه، دوست بدارد، پاس بدارد، سپاس‌ گزارد زندگی را که او را در پیوند با زنی قرار داد که عاشقانه می‌گوید: «زیباترین حقیقت وجودش عشق زنانه‌ی معصومانه‌ی اوست.»

که مرا با همین خود، هرچه که هستم، دوست بدارد، صادقانه دوست بدارد.

که زیباترین و بکرترین سروده‌های عاشقی را از بندبند وجودم، از زلال چشمانم، از فکر عریانم و از عریان تنم، ناگفته، نانوشته، بخواند؛ که اگر هم نخواند، ناگفته، نانوشته، وقتی گفتم، وقتی نوشتم، وقتی خواندم برایش، مردانه بشنود این شنیده‌ها را.

که نگاهی داشته باشد به‌قدرت آفتاب تا تمام آن‌چه را که باید از اعماق نگاهم بیابد، دریابد و آن را صادقانه، متهورانه، به‌ خاطر بسپارد، عاشقانه.

که خنده‌هایم را به هر بهانه‌ای که باشد بخواهد و گریه‌هایم را همیشه دوست بدارد، تاب بیاورد، حوصله‌ی شنیدن داشته باشد.

اگر از لایه‌لایه‌های وجودم، از برگ‌برگ دفتر عمرم، صادقانه گفتم برایش، آن‌گونه بشنود که با افتخار از شعورش خرسند شوم. شعوری که لیاقت شنیدن واقعیت و صداقت را دارد. شعوری بسیار که برای شنیدن تمام راستی‌ها جا دارد.

هرگز نمی‌خواستم که ته قلب زنانه‌ی شرافتمندم، شور عاطفی‌ام به خود متظاهر حسابگر برخاسته از اضطرارهای بیرونی امکان وجود دهد، همین شعور عاطفی از یک‌سو مرا به صادقانه‌زیستن زیر یک سقف با کسی که روزی می‌خواهد همراه زندگی‌ام شود دعوت می‌کرد. (صادقانه زیستن، یعنی ناب‌ترین نوع زیستن) و از سوی دیگر مرا توانی می داد، وصف‌نشدنی در قبول مسئولیت سخت، سنگین اما مقدس زندگی مشترک:تعهّد، وفاداری، پاکی و عشق، عشقی که هرچه بیش‌تر بورزی به‌ همراه و هم‌رازت، هم‌قلبت، تمام نمی‌شود، هر لحظه از نو زاده می‌شود.

تجربه‌ی تلخ و گران‌قدر زندگی، اما، رویی دیگر نشانم داد. آن‌گونه که آرزو داشتم و حق داشتم که آرزو داشته باشم، نه چشمی یافتم، نه گوشی و نه شعوری؛ حتی برای درک‌ نیمه‌ی آشکار وجودم.

هرچه خواستم، هرچه آرزو کردم، وارونه‌اش را یافتم. سخت، سنگین، غریب و بی‌انصاف که در پایان او را نامحرمی یافتم با شعوری تعریف‌شده برای فهمیدن هر آن‌چه غیر از من و نه همدلی برای هم‌سقف‌شدن با من!

اما، همچنان جسورانه، شجاعانه و صادقانه، شعوری را می‌جویم که هرگز به او دروغ نگویم و قلبی که بشناسد تمام رگ‌های پرآوارِ از عشق سبزشده‌ام را.

مردی که قلبم به او وفادار بماند، نه‌تنها جسمم و جنسم، که مردی که تنها وفاداری جنسی را کافی بداند و بخواهد، احمقی است که هیچ از زن نمی‌داند.

یافتنش هر بهایی داشته باشد، می‌پردازم اما با غیر از او هرگز هم‌سقف نمی‌شوم، هرگز.

                                                                                                                         خرداد۸۳


+نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت12:27توسط پريا | |

 

 

 

نازنینم، چنین خواستی که در پناهت از زندگی بیاموزم، که قلبم به ایمانت استوار باشد و دستانم در جستجوی رضایت، بی‌قرار.

خواستی تا لبخندم از عشق تو باشد و اشکم هرچه پرمعناتر، باز از اشتیاق تو.

الهی، گرم‌ترین لحظات را کجا جویم جز در آغوش باصفایت؟! مأمنی گرم‌تر از آغوشت کجا یابم؟!

زیباترین بهانه‌های عاشقی را کجا جویم جز در حضور بی‌پایانت؟!

ناب‌ترین اشعار عاشقی را کجا خوانم جز در گفتار همیشه سرشار از طرح تازگی‌ات؟!

و از تو چه خواهم جز تو؟... تو، تو، کیست این تو که هرچه بیش‌تر می‌گذرد، بیش‌تر عاشقم می‌کند؟!

این تو که هر بار خواستم بی‌عشقش نفس از دل برآرم، نفس بر سینه‌ام تنگ شد

هر بار خواستم بی او بخندم، لبخند بر لبانم خشکید و تکید.

هر بار خواستم بی او بشکفم، شکستم و از پا افتادم.

هر بار خواستم بی او بروم، دیدم رفتن نمی‌دانم، بدون او نمی‌توانم، نمی‌خواهم.

این تو کیست که مرا این‌چنین و اله ی خویش نمود؟ آهنگ قلبم بی او ضربانی است ناموزون

که ترس بر دل افکند و گوش را بخرا شد

زیستن را بی او نتوانم که او خود تمام زیستنم است.

نگاهم پر از آرزوست برای دیدارش تا سر به روی شانه‌های مهربانش گذارم و با اشک، بی‌صدا، آرام و باحیا با او بگویم تمام راز دلم را، تمام درد دلم را...

                                                                     از آن روزها


+نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت9:54توسط پريا | |

 از دفتر انتظارم...

«مسافر اصیل آفتاب»

 

روزهای تازه‌ای را در زندگی‌ام می‌گذرانم، خوب یا بد، نمی‌دانم، اما تازه و برای خودم، اگرچه آشنا اما باز غریب!

احساس پوست‌انداختن، در پی رهایی بودن و بی‌ هیچ هیاهو، ناخودآگاه رهاشدن، رهاشدن از باورهای کوچکی که دستم، قلبم و نگاهم، لحظه‌لحظه‌آنها را عظمت بخشید تا... تا شاید روحم را اشباع کند؛ که آبی، اگر آبی نباشد، چه تلخ است آن رابه دروغ، نه بهتر بگویم، به رویا، آبی دیدن و از آبی‌بودنش با بندبند وجود گفتن، گفتن و گفتن و گفتن به‌پنهای بی‌نهایت، به‌وسعت تقدس، آن‌قدر که دیگر جایی نماند برای «آبی‌دیدن»! «حقیقی‌دیدن»، حقیقی‌دیدن و نه واقعی‌دیدن!

اکنون اما دلم، هوای حقیقی‌دیدن کرده، نه از عشق گریزان که مشتاق‌تر برای عاشق‌شدن، اما، عاشقی برای او که عاشقی را بلد است، او که سری دارد پر از سودا و سودایی تنها به‌جسارت عشق؛

دلی دارد به دریا زده و یک دریا لبخند برای عشق. که دستم را بگیرد و آفتاب را بر پهنه‌ی آب نشانم دهد. تشنه‌ی آفتابم و دیگر از زمهریر تنهایی گریزان، که تنهای آن است که حرفت را نفهمند، شعر خود را برای آینه خواندن، بهتر از عاشقانه‌ خواندن برای قلبی که عشق نمی‌داند...

می‌دانم که در افق زندگی‌ام پیدا خواهد شد آن مسافر آفتاب، خواهد آمد و به او خواهم گفت:

 

«تنهایی بزرگ خود را»...

                                       بهار ۸۳Image

+نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت9:50توسط پريا | |

 از دفتر انتظارم...

 

 

نمی‌دانم کجایی مسافر آفتاب؟ مرا می‌بینی؟ از کدام فاصله؟ باور کن هنوز نمی‌دانم آیا روزگاری با تو بودم؟ لحظه‌ای دیدمت و دانستم که تو «اویی»؟

نفست را شنیده‌ام یا هنوز و هنوز در راهی و گاه در میان راه می‌ایستی و از دور تماشایم می‌کنی؟ کاش شبی در رویایی عریان ببینمت و از انتهای دالان تردید بگذرم،

کاش اشک‌ها تمام شوند و گونه‌ها به‌گل بنشینند

کاش شقایق‌ها شادی کنند و شعرها شعور عشق یابند. کاش شعرم پخته شود، برشته شود

کاش از دل این تنور تو بیرون آیی!

آه! چه می‌شد که این کاشستان گلستان می‌شد؟!...

 

ساعت 10:20 دقیقه‌ی شب چهارشنبه اول آبان‌ماه 87-بوشهر


+نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت9:45توسط پريا | |

روزگاری گذشت از آن روزها برسابه و تو عاقبت خسته از سختی‌های آسمان، راحتِ زمین را برگزیدی و هبوط کردی و همه‌ی رفیقانت نیز در این هبوط همراهت شدند. همه خسته سر  و سوخته‌ دل از آسمان بریدیم و تن به داغ زمین سپردیم و کم‌کم به داغی‌اش نیز عادت کردیم. حالا دیگر از آسمان و ابر وکوه و باران، از شکوفه‌های ملیح و معصوم سیب خبری نیست. سیب‌های درهم را سر چهارراه می‌خریم و نشسته می‌خوریم و وبا هم نمی‌گیریم!...

آه برسابه! کاش به دیروز همان چندسالگی برگردیم یا کاش دستانمان دوباره کوچک و کودک شوند، آنهارا دو سوی دهانمان بگیریم وبادبادکهای دور را بلند صدا بزنیم که پایین بیایند و باز هم ما را بالا ببرند...

برسابه! معصومیت آرام‌آرام از دست می‌رود اما زخمش ناگهان سر باز می‌کند...

کاش صدایم را بشنوی از این فاصله... تو می‌دانی چه می‌گویم...

 

ساعت 4:35 دقیقه‌ی بعدازظهر چهارشنبه اول آبان‌ماه 87-بوشهر


+نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت9:42توسط پريا | |

 

«دختر آسمان»

«برای دوستم برسابه»

 

دختر آبی این مرداب

آشنا با دریا

آشنا با شبنم

آشنا با خورشید

با زبان نسترن‌های سپید

آشنا با همرهان بی‌قرار کهکشان

«آشنا با آسمان»

 

نازنین برسابه‌ام،

هرگزت بیم نباشد تو از این رسم زمین

«آسمانی تو بمان»

 

هرگز از جایگه والایت،

به زمین‌ها و رسم بی‌عاطفگی آن‌ها، لحظه‌ای خیره مشو

آسمانی‌بودن درسی نیست که تو آن را به کسی یاد دهی

و نه دردی است که آن را به دل پاک و ترت بنشانی

 

«آسمانی‌بودن، ارمغانی‌ست به دل‌های نجیب»

 

تو زمینی‌ها را در زمین خودشان وا بگذار

دل آنهااگر از غربت شبنم پر شد

چشم آنهااگر از طعم نگاهت شد دور،

بی‌درنگ و با عشق، به‌سویت می‌آیند...

 

نوزدهم آبان 1380

و حالا بعد از ۸ سال!...در حالی که برسابه در ابتدای مسیر زندگی مشترک است


+نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت9:39توسط پريا | |

 

«82»

 

به کودک افغان،

گلکم، نازگلکم، زیبای غمگینم،

از تو می‌نویسم، ای عظیم‌ترین بهانه‌ی نوشتنم در این فصل سرد و ای بغض تو دردی فراتر از تمام وسعت بودنم، در این عصر درد!

از تو می‌نویسم، از رنجت، از آه سرخ گلویت، از درد دیروز و امروزت، از همیشه‌های پردردت، از درد همیشه‌ات...

دردآشنای معصومم، ای تو چشمانت به‌غم مأنوس، از تو می‌نویسم، از تو...

از سال‌های خاکسترت و از خاکستر اندوهت!

از آن‌روزها که سرشار بودی از شور پرواز و بال پروازت را شکستند و سوختند! سوخته‌بال‌کبوترم، از تو می‌گویم، از تو...

از اشکت که تصویر زلال شکایت توست از رسم این دنیای غریب، از رسم بی‌بنیاد و از طریق پربیدادش، این پست‌دنیای وارونه با تمام پهنای دروغی‌اش که هرگز نداشت، لحظه‌ای، بهانه‌ای برای لبخندت، بنازم روی ماهت را، کجاست فرصت لبخندت؟! کِی است هنگامه‌ی حضورت؟!

از تو می‌نویسم. از گرسنگی‌ات، از آن‌همه خواب نازی که دیدی و دروغ بود، سراب بود! بگو تا بدانم، چند بار خواب سیب و قلم دیدی؟! اصلاً آیا چشم بر هم گذاشتی از وحشت گلوله یا به‌سان گنجشکان ترسیده وقتی شکارچی در کمین است، قلبت تپید و دستت لرزید و صد بار از خواب پریدی.

بگو. بگو که قصه‌ی «باران و رنگین‌کمان و آفتاب» را شنیدی و باران و رنگین‌کمان و آفتاب را هرگز ندیدی. هرچه دید دیدگانت، همه تگرگ بود، آهن بود، آتش بود...

می‌دانم حکایتت را عزیز، ای در آشیان خود آواره و ای آشیانت همیشه ویرانه!

می‌شناسم رخ کبودت را عزیز، می‌شناسم من تو را، ای بی‌بهار، خسته از سرمایی، می‌شناسم من تو را، ای پُرملال!

زخمی و شکسته‌ی یخبندان، پس کی آفتاب رخسارت را خواهد نواخت؟!

ای تو از شب دلتنگ، پس تو کی شعر سحر می‌خوانی؟!

ای تو از هرچه بهاران زیبا، پس تو کی، روی بهاران بینی؟!

ای تو از آرزوی باران خیس، پس تو کی خیس شوی از باران؟!

چشم من از دردت می‌بارد، قلبم از غصه‌ی تو می‌گیرد

زمستان آمده تا که رویای بهاران را نیز از دلت بستاند!...

 

آبان 1380

و حالا بعد از ۸ سال...در حالی که دارم رمان بادبادک بازو می خونم


+نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت11:32توسط پريا | |

 

«شکرانه»

 

به شوقی که آید از ایمان من

به شوری که می‌جوشد از قلب و از جان من

تو را «لحظه‌لحظه، نفس در نفس»

تو را می‌پرستم، تو جانان من

تو عشق و تو یار و تو معبود من

تو شکر و تو ایمان و تو بود من

به صبر و به لطف و به مهر و سکوت،

مرا تا ته کوچه‌های عبور

مرا تا سرآغاز ناب حضور

«تو» آوردی ای مهربان‌یار من

به‌یاری دست تو از اضطراب

ز آهنگ ترس و غم و التهاب

ز دیروزها آمدم تاکنون

به این لحظه به آیه‌های جنون

تو ایثار بی‌شائبه، بی‌دریغ

تو با هرچه بد، هرچه ظلمی غریب

تو عطر خوش مزرع لطف و مهر

تو اول، تو آخر، تو معنای مهر

من آن آفتابگردان و تو نور من

تو رنگین‌کمان و تو باران من

تو عشق و تو خورشید و تو زندگی

تو هستی همه‌ شعر آزادگی

 

تو آن سرپناهی که دور از رخت

ز سوز شب سرد، دی، بشکنم

من آن قاصدک، بی‌تو در دست باد

به یک لحظه از جور پرپر شوم...

 

جمعه 29/3/83

لبریز از شکوه در نیایشم با او

یادش به‌خیر...


+نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت13:26توسط پريا | |